اعترافات دختر باد
حرفهايي كه فقط بايد نوشت،نبايد گفت
ع ا ش ق ت م ميدونم كه تو هم! پس اينقدر متاخر والخرين نباش هاني! * انتخاب: اینقدر اصرار کرد که خانواده ی دخترک برای اینکه باهم بیرون بخوان صحبت کنن موافقت کردند٬ طبقه ی دوم یه رستوران دنج و تازه تاسیس نشستن روبروی هم و دخترک بعد از شنیدن حرفای پسر داره براش از خواسته ها و نظراتش در مورد همسر آینده اش حرف میزنه....و پسرک محو تماشا و تحسین انتخابی که کرده ٬ حتی مژه هم نمیزند!!!! * اس.ام.اس: او: دوشنبه٬ سه شنبه و چهارشنبه ي اين هفته رو خيلي دوست دارم! امشبم دارم ميرم خريد! من: پس بي زحمت كادوي تولدي كه سه ماه ازش گذشته رو هم توي ليست بذاريد! * ال -ويس : پهلو به پهلوی هم نشستیم٬ با وجود اینکه هواي اتوبوس خيلي سرده٬ کنارش دارم میسوزم! هر بار که سرش رو از صندلی که بهش تکیه زده بلند میکنه٬ ناخودآگاه منم از جا ميپرم با هراس از اينكه مبادا ترکم کند.... * گلشيد ۸ ماهه شد+(۳ روز) : خودش هم ميداند چقدر دوستش دارم٬ اين را از خنده هاي شيطنت بارش كه هر بار ميگويم " ميدوني عمه خيلي دوستت دارد" يا " گل مثل گلشيد!" كشف كرده ام! * درس: درسم نمياد٬ حتي بخاطر اس ام اس هايي كه تو ميزني تا به درس خواندن اميدوارم كني! تازگيها قصد ادامه تحصيل ندارم! مي فهمي؟؟؟؟ * مامان: با دست درد شديد و چشم درد فراوان به اصرار خودش و رغبت شديد من ظرف ۶ روز برام يك كت صورتي خوشگل بافتونده كه كلي حسودبكش است٬ حالا هربار كه پرووش ميكنم( مثل عقدهاي ها) بيشتر عاشق مادرم ميشوم و خجالت زده از اينكه چرا من اينقدر بد هستم.... هيچ وقت آنچه كه آرزو داشت و دارد نبودم..... * دوست: با دختري دوست شده ام كه ۱۰سال از من كوچكتر است، حدودا دوماه ميشود٬ اينقدر سرشار از احساس و زندگيست كه هرروز من را عاشق تر از ديروز ميكند.... كم كم فكر ميكنم اگر خواهر داشتم دوست داشتم شبيه او بود....قدرش را بدان! در این منزلگه خاموش گر به قربانگاه مشتاقم گر به دیدارت به یک دم خرسندم گر صدایت میکند مدهوشم به هرصد ناز گر تورا میخوانم و نامت را میکنم تکرار هربار صدها بار از آن سوی است تورا خواهانم و مشتاق به امروز تا هر روزم شین.شین اولين بار توی یه پروژه ی کاری که با بچه های قدیمی دانشگاه فرستاده شده بودم دیدمش ،فكر نميكردم هم سن و سال هم باشيم، بخصوص با اون اخم و چهره ي جدي و مردونش و جديتش توي كار به نظر ميومد كه يه ۸-۷ سالي از من بزرگتر باشه، اينقدر محو تجربه ي اول كاريم بودم كه حواسم نبود دارم همه ي زحماتش رو خراب ميكنم، خوب يادمه بخاطر خرابكاريم اون روز مجبور شد همه ي كارا رو خودش انجام بده. مدام ميگفت چرا اين بچه هاي تازه كارو توي اين كار جدي و مهم فرستادن! منم هم ناراحت بودم بخاطر خرابكاريم و هم از حرفاي اون حرصم گرفته بود. بازم يادم مياد كه از اونروز به بعد هروقت همو اينورو اونور ميديديم، فرقی نمیکرد کجا! فقط تيكه بار هم ميكرديم و منم آرزو داشتم وقتايي كه حسابي حالمو ميگرفت با دوتا دستاي مباركم خفه اش كنم... يه مدتي شد خيلي كم ميديدمش،بچه ها ميگفتن درگيريهاش زياده و به زور سركلاساي دانشگاه مياد! تا اینکه یه روز ظهر توي راه پله ها بعد از مدتها ديدمش با عجله بهم سلام كرد و همينطور كه داشت ميرفت پايين برگشت و با اشاره به گوشیم ازم خواست كه شماره تلفنم رو بدم بهش تا براي كار جايي معرفيم كنه.... از همون روز بود كه اس ام اس هاش شروع شد! بهش گفتم"يادم نمياد گفته باشم كه ازتون خوشم مياد!" ناراحت شد،عذرخواهي كردم و قصه ي ۱۰۰۱ شب ما درست از همون شب نوشته شد.... اوایل نه بهش اعتماد داشتم و نه احساس..فقط یه قلقلک درونی دخترانه میخواست آدمی رو که براش مرموزه بشناسه و ببینه چقدر با اونی که بقیه میشناسن و میگن مطابقت میکنه! روزهای زیادی رو ازش بیاد دارم٬ روزهایی که یک ساعت بخاطر بدقولی و هپل هپوییش گوشه ی خیابونو توی ایستگاه منتظرش ایستادم که از فرط بغض و ناراحتی تنها پناهگاه و تنها گوش شنوام بود اینقدر باهم میگفقتیم میخندیدیم و شیطنت میکردیم ٬ که وقت پیشمان کم میآورد...که زمان بی معنی میشد! یاد بازیهای خودم با کلمات و جمله ها میوفتم که چقدر دوست میداشت! یادم نمیاد هیچ وقتی یه دعوای جدی و خانمان براندازی بینمون اتفاق افتاده باشه راستش اصلا یادم نمیاد که باهاش دعوای درست و حسابی کرده باشم٬ دروغه اگه بگم اختلاف سلیقه نداشتیم٬ این رو هم خوب یادمه که اگه مسئله ای هم میشد و از هم ناراحت میشدیم توی یه مدت خیلی کوتاه همدیگرو درک میکردیم و با یه عذرخواهی یه دوطرفه مسئله رو حلش میکردیم... هیچ وقتم اینو فراموش نمیکنم که همیشه در بغرنج ترین اوضاعی که داشتم اولین نفری بوده که دستش رو بدون هیچ چشم داشتی برای کمک به سمتم آورده.... اینا و خیلی چیزای دیگه مطمئنم که هرگز از یادم نمیره و نخواهد رفت.. اما همه ی این حرفای بی سروته ی که اینجا زدم و نصفه ی دیگه ای که از ذهنم گذشت و نتونستم اینجا بیارم شاید فقط برای گفتن دو جمله بود! اول. اینکه آدم وقتی یه رابطه ای رو با یکی شروع میکنه و خیلی مطمئن نیست که سرانجامش چیه٬ و اگه آدم احساساتی باشه و طرفش هم بالیاقت٬ شاید به اینجایی برسه که من امروز رسیدم..... یه روز سرمو بالا آوردم و دیدم اون آدمی که شوخی شوخی باهاش حرف زدن رو شروع کردم٬ حالا جدی جدی شده همه ی زندگیم!!!!!!! دو. اینکه واژه ها برای گفتن حرفی که میخوام بهت بزنم خیلی خنگ و حقیرن به زمین خوش اومدی مهربون..... رنگ ميزنم، نه تو را ،كه خودم را كه قرار بوده و هست كه"ما" بمانيم از ديروز تا هرروز ميبافم، خيالي سبز از جنس بودن،با تو تا هميشه را ميخندم، به سان پرياني كه سراسر عشق و نشاط اند، عاري از هر غم مهر مي ورزم، به تو و هرآنكه چون تو دوست ميدارم به سان مادر كه بي هيچ چشم داشت نثار ميكند احساس و مهربانيش را اشك مي ريزم، به ياد تمامي روزهاي خوشي كه اكنون يادآوريش مرا فرو مي خورد و تهي ميسازد از اكنونم تنها ميشوم، بي آنكه بخواهم سست ميشوم خالي از هر عشق ميشوم فراموش ميشوم، چون آنكه رفته به خاك محو ميشوم نه از دل تو ،كه از بود و نبود پاك ميشوم شين.شين آبان ۱۳۸۸ دو روزه دارم فکر میکنم که چه جوری این روزا رو مکتوب کنم این حال و احوال پریشون و پراکنده رو... اما نمیشه فعلا..اما نشد! حالا مجبوری حرفی رو بخونی که از من نیست٬ اما مطمئنا بهتر از حرفاییه که خودم قرار بود اینجا بذارم. شاید بعد تر از الان برات از نوشته های خودم اینجا بذارم....اون بعد تر مطمئنا خیلی هم دیر نیست..... ................................................... *** وقتی تو نسیتی ح.مصدق من تمنا کردم که تو با من باشی تو به من گفتی هرگز هرگز پاسخی سخت و درشت و مرا غصه ی این هرگز کشت (حمید مصدق) من دوباره برگشتم....بعد از يك تاخير يك ماه و چند روزه... نميخوام راجعه به اتفاقاتي كه باعث اينهمه تاخير شد بگم... فقط اينو ميگم كه الان كه برگشتم خيلي خوشحالم كه به يادم بوديد و اينكه جدي جدي دلم براي اينجا و شما دوستاي گلم تنگيده بود... به اميد روزهاي خوب براي همه.... شين.شين انگار زاده شده ای تا دیگران را عشق ببخشایی و محبت نثار کنی بی هیچ منتی٬ انگار زاده شدی که هیچگاه نه از آن خود که از آن فرزندانت باشی بی هیچ منتی٬ مادرم٬ سادگی ها مهربانی های همیشگی ات شرمسارم میکند از آنچه که هستم و نباید و آنچه که باید باشم و نیستم.... دوستت دارم٬ بی انتها شین. شین
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نمیدونم چرا دلم براش تنگ شده بود!!!!!!!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
٬ روزهای رو
و روزهایی که![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
خورشید تابناک
شاید دگر درخشش خود را
و کهکشان پیر گردش خود را
از یاد می برد
و هر گیاه
از رویش نباتی خود
بیگانه می شود
و آن پرنده ای
کز شاخه انار پریده
پرواز را
هر چند پر گشوده فراموش می کند
آن برگ زرد بید که با باد
تا سطح رود قصد سفر داشت
قانون جذب و جاذبه را در بسط خاک
مخدوش می کند
آنگاه نیروی بس شگرف مبهم نامرئی
نور حیات را
در هر چه هست و نیست
خاموش می کند
وقتی تو با منی
گویی وجود من
سکر آفرین نگاه تو را نوش می کند
چشم تو آن شراب خلر شیرازست
که هر چه مرد را مدهوش می کند
در دنياي وارونه ي ما ;
اگر عاشق شوي مجرمي! هرزه اي،فاسدي و گنه كار!
اگر متنفر باشي عاقلي!بصيرت داري!
اگر سودجو باشي، زرنگي!تيزي!
اگر صادق و راستگو باشي ابلهي!خنگول ميرزايي!
اگر لبخند بزني حتي با هزار درد، شيرين عقلي!زيادي خوشحالي!
اگر دروغ بگويي و تقلب كني، قهرماني!فرستاده اي!!!!!
اگر رياكاري كني،معتمدي!اميني و با ايمان!
.........
دلم يك انسان ميخواهد،يك انسان واقعي كه با تمام وجود بشود
باورش كرد، دوستش داشت و برايش ماند!!!!!!!!!!!!!
*يه پ. نون براي دوست جونهام;
دوستاي گلم كامپيوتر من چند روزه بدجور ويروسي شده و به زور ميتونم
باهاش كار كنم،آخر هفته قراره ويندوزش عوض بشه انشاا.. مطالب و پستهاي
جديدتون رو خوندم اما كامنت دونيها رو نميتونم باز كنم.به محض اينكه بشه خدمت ميرسم ;)
مرسي كه منو فراموش نكرديد...
با تشكر شين.شين
| Design By : Night Skin |


