تبليغاتX
اعترافات دختر باد


اعترافات دختر باد

حرفهايي كه فقط بايد نوشت،نبايد گفت

 

- با دلشوره برای هزارمین با به ساعت مچی ام نگاه میکنم٬ گفته ام ۵ دقیقه

دیگر میرسم٬ اما سه دقیقه مانده به رسیدن ترافیک آنقدر سنگین میشود که

طپش قلبم دو برابر میزند از راننده تشکر میکنم و از ماشین بیرون میپرم٬ میدانم

که آنقدر مهربان و بخشنده است که هیچ نخواهد گفت اما در ذهنم به هوای سرد

و بارانی که اورا ۴۵ دقیقه در انتظار نگه داشته ام فکر میکنم و شرمسار میشوم...

به ایستگاه میرسم نیست!رفته؟؟؟!!مثل اینکه سالهاست گم کرده امش به دور خود

میچرخم تا پیدایش کنم..نه نیست...شماره اش را میگیرم...

-سلام٬ کجایی؟من توی ایستگاهم!

+سلام٬خوبین؟...من همون جای دفعه ی قبل!

- جای دفعه قبل؟!آها! صبر کن من اومدم

+چطوری رد شدی ندیدمت؟

-دارم میام

(میدونی میگن وقتی یه الماس رو میون هزاران بدل ببینی چنان میدرخشه که ذهنت هیچ کجا

جز پیش او نمیچرخد!)

هنوز از ایستگاه خارج نشده میبینم که ایستاده درست آن طرف خیابان آن هم با 

 لبخندی دوست داشتنی...حتی متوجه نیستم که چطور از خیابان میگذرم....دستان کوچکش

را در دستانم میفشارم٬ آنقدر سرد است که از دستکش هایم میفهممشان...برخود لعنت میفرستم و

بی درنگ دستکش هایم را میدهم که دستش کند٬ بابخشندگی اش خجالت زده ترم میکند٬ میگوید:

+دستام همیشه همینجور سرده خواهری

-اما الان سردتره توی این هوا!خب بریم یه جایی که تو گرمت بشه به اندازه کافی توی این سرما منتظرم

موندی

+من که جایی رو بلد نیست!

-بیا بریم کافی شاپی که توی اون پاساژ بزرگه س

+وای همه جا رو بلدی؟؟!!!

-....

نه چندان مطمئن سعی میکند در کافی شاپ را باز کند"برایش صدای گرگ در میآورم تا بخندانمش"

گوشه ای نه چندان دنج می نشینیم..درست روبه روی هم...نمیدانم چرا با اینکه کنار هم هستیم

میز و صندلی را مانع حرف زدن و دیدن و شنیدنش میدانم٬ دلم میخواست صندلی ام را میبردم درست

پهلو به پهلویش....دستانم را روی میز میگذارم بی هیچ حرفی دستانش را به دستم میدهد...محو او میشوم

با خودم فکر میکنم " حتی فکرش را هم نمیتواند بکند که چقدر از داشتن خواهری کوچکتر آنهم مثل او ذوق

زده ام....نه نمیداند...خیلی چیزها را نمیداند و نباید که بداند..اما آنچه که میداند٬ خوب است..آنقدر خوب

که کفایت یک عمر خواهر خوب داشتن را میکند"

با هم چای میخوریم و حرف میزنیم٬ از هرآنچه که مارا بهم نزدیکتر کند...زمان میگذرد مثل چشم بهم زدن٬

دلمان نمیآید از هم جدا شیم٬ با اکراه بلند میشویم و راه میآفتیم به سمت ایستگاه تا برود...

 

....ادامه دارد

 

نوشته شده در یکشنبه 1 آذر1388ساعت توسط دختر باد| |

 

 

شيشه كه نيستم٬ اما خوب ميداني كه شكستني ام...

مرا نشكن...بيش از اين نشكن...

 

 

 

نوشته شده در شنبه 30 آبان1388ساعت توسط دختر باد|

 

 

مثل کاغذ سفید و معصومی که مهجور شده باشد٬

پر شده ام از خطوط سیاه و نامفهومی که مرا در خود میبلعد و هزم میکند!

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 27 آبان1388ساعت توسط دختر باد| |

 

دلم مي خواست دزد بودي!

يا حداقل دزدي بلد بودي!

نه از آن دزدهاها!!! ......از آن يكي دزدها منظورم است ! خوب ميداني نه؟؟؟!!!

دوست داشتم يك شب يا حتي شده يك روز، آرام آرام مي آمدي و

مرا مي دزديدي آن هم جلوي چشم همه!آشنا و غريبه هم ندارد...

بيا و مرا بدزد....نه از اين دزدي هاي الكي!

يك دزدي رسمي و دائمي منظورم است!

بدزدم آن هم براي هميشه......

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه 26 آبان1388ساعت توسط دختر باد| |

 

گلشيد من(عمه جون) تازگي ها مثل پيشي ها شده!

زير زيركي نگاهت ميكند،

آنقدر كه مطمئن شود حواس از دل و هوشت برده،

به خودش كش و قوسي ميدهد و با مظلوم نمايي تو را گرسنه ي در آغوش كشيدنش ميكند،

و دست آخر براي نشان دادن اوج محبتش يك دل سير صورتت را ليس ميزند به اين تصور كه

سخاوتمندانه ميبوسدت!

(پیشی میشویییییم!!!!!!)

 

براي تو!

 

 

نوشته شده در دوشنبه 25 آبان1388ساعت توسط دختر باد| |

 

سیر شده است!

نه دلش!

که ذره ذره ی  وجودش

از آنهمه عشق و محبت بی دریغی

که بی پروا نثارش کردم.....

 

سیر شده است!

نه از عشق!

که از بودن و ماندن من٬ در کنارش

که زیادیست....

که اشتباه است...

که کافی ست...

 

 

 

  * پ.ن:

اولها یکی میگفت منت دارم به سرش که هستم٬ اما حالاها فهمیده ام منت دارد به سرم

که هنوز هستیم!!!!

 

نوشته شده در شنبه 23 آبان1388ساعت توسط دختر باد| |

 

‌ع

ا

ش

ق

ت

م

ميدونم

كه

تو

هم!

پس اينقدر متاخر والخرين نباش هاني!

 

 

نوشته شده در یکشنبه 17 آبان1388ساعت توسط دختر باد| |

 

* انتخاب:

اینقدر اصرار کرد که خانواده ی دخترک برای اینکه باهم بیرون بخوان

صحبت کنن موافقت کردند٬  طبقه ی دوم یه رستوران دنج و تازه

تاسیس نشستن روبروی هم و دخترک بعد از شنیدن حرفای پسر

داره براش از خواسته ها و نظراتش در مورد همسر آینده اش حرف

میزنه....و پسرک محو تماشا و تحسین انتخابی که کرده ٬ حتی مژه هم

نمیزند!!!!

 

* اس.ام.اس:

او: دوشنبه٬ سه شنبه و چهارشنبه ي اين هفته رو خيلي دوست دارم!

امشبم دارم ميرم خريد!

من: پس بي زحمت كادوي تولدي كه سه ماه ازش گذشته رو هم

توي ليست بذاريد!

 

* ال -ويس :

پهلو به پهلوی هم نشستیم٬ با وجود اینکه هواي اتوبوس

خيلي سرده٬ کنارش دارم میسوزم! هر بار که سرش رو از صندلی

که بهش تکیه زده بلند میکنه٬ ناخودآگاه منم از جا ميپرم با هراس از اينكه

مبادا ترکم کند....

 

* گلشيد ۸ ماهه شد+(۳ روز) :

خودش هم ميداند چقدر دوستش دارم٬ اين را از خنده هاي شيطنت بارش

كه هر بار ميگويم " ميدوني عمه خيلي دوستت دارد" يا " گل مثل گلشيد!"

كشف كرده ام!

 

* درس:

درسم نمياد٬ حتي بخاطر اس ام اس هايي كه تو ميزني تا به

درس خواندن اميدوارم كني! تازگيها قصد ادامه تحصيل ندارم!

مي فهمي؟؟؟؟

 

* مامان:

با دست درد شديد و چشم درد فراوان به اصرار خودش و رغبت شديد من

ظرف ۶ روز برام يك كت صورتي خوشگل بافتونده كه كلي حسودبكش است٬

حالا هربار كه پرووش ميكنم( مثل عقدهاي ها) بيشتر عاشق مادرم ميشوم و

خجالت زده از اينكه چرا من اينقدر بد هستم....

هيچ وقت آنچه كه آرزو داشت و دارد نبودم.....

 

* دوست:

با دختري دوست شده ام كه ۱۰سال از من كوچكتر است، حدودا سه ماه ونیمی ميشود٬

اينقدر سرشار از احساس و زندگيست كه هرروز من را عاشق تر از ديروز ميكند....

كم كم فكر ميكنم اگر خواهر داشتم دوست داشتم شبيه او بود....قدرش را بدان!

 

 

نوشته شده در شنبه 16 آبان1388ساعت توسط دختر باد| |

 

در این منزلگه خاموش

گر به قربانگاه مشتاقم

گر به دیدارت به یک دم خرسندم

گر صدایت میکند مدهوشم به هرصد ناز

گر تورا میخوانم و

نامت را میکنم تکرار  هربار صدها بار

 از آن سوی است تورا خواهانم و مشتاق

به امروز تا هر روزم

 

شین.شین

 

نوشته شده در سه شنبه 12 آبان1388ساعت توسط دختر باد| |

 

اولين بار توی یه پروژه ی کاری که با بچه های قدیمی دانشگاه فرستاده شده بودم

دیدمش ،فكر نميكردم هم سن و سال هم باشيم،

بخصوص با اون اخم و چهره ي جدي و مردونش و جديتش توي كار

به نظر ميومد كه يه ۸-۷ سالي از من بزرگتر باشه، اينقدر محو تجربه ي

اول كاريم بودم كه حواسم نبود دارم همه ي زحماتش رو خراب ميكنم،

خوب يادمه بخاطر خرابكاريم اون روز مجبور شد همه ي كارا رو خودش انجام بده.

مدام ميگفت چرا اين بچه هاي تازه كارو توي اين كار جدي و مهم فرستادن!

منم هم ناراحت بودم بخاطر خرابكاريم و هم از حرفاي اون حرصم گرفته بود.

بازم يادم مياد كه از اونروز به بعد هروقت همو اينورو اونور ميديديم، فرقی نمیکرد کجا! 

فقط تيكه بار هم ميكرديم و منم آرزو داشتم وقتايي كه حسابي حالمو ميگرفت

با دوتا دستاي مباركم خفه اش كنم...

يه مدتي شد خيلي كم ميديدمش،بچه ها ميگفتن درگيريهاش زياده و به زور

سركلاساي دانشگاه مياد! نمیدونم چرا دلم براش تنگ شده بود!!!!!!!

تا اینکه یه روز ظهر توي راه پله ها بعد از مدتها ديدمش با عجله بهم سلام كرد و

همينطور كه داشت ميرفت پايين برگشت و با اشاره به گوشیم  ازم خواست

كه شماره تلفنم رو بدم بهش تا براي كار جايي معرفيم كنه....

از همون روز بود كه اس ام اس هاش شروع شد!

بهش گفتم"يادم نمياد گفته باشم كه ازتون خوشم مياد!"

ناراحت شد،عذرخواهي كردم و قصه ي ۱۰۰۱ شب ما درست

از همون شب نوشته شد.... 

اوایل نه بهش اعتماد داشتم و نه احساس..فقط یه قلقلک درونی دخترانه

میخواست آدمی رو که براش مرموزه بشناسه و ببینه چقدر با اونی که بقیه

میشناسن و میگن مطابقت میکنه!

روزهای زیادی رو ازش بیاد دارم٬ روزهایی که یک ساعت بخاطر بدقولی و

هپل هپوییش گوشه ی خیابونو توی ایستگاه منتظرش ایستادم٬ روزهای رو

که از فرط بغض و ناراحتی تنها پناهگاه و تنها گوش شنوام بود و روزهایی که

اینقدر باهم میگفقتیم میخندیدیم و شیطنت میکردیم ٬ که وقت پیشمان کم

میآورد...که زمان بی معنی میشد! یاد بازیهای خودم با کلمات و جمله ها میوفتم

که چقدر دوست میداشت!

یادم نمیاد هیچ وقتی یه دعوای جدی و خانمان براندازی بینمون اتفاق افتاده باشه

راستش اصلا یادم نمیاد که باهاش دعوای درست و حسابی کرده باشم٬ دروغه

اگه بگم اختلاف سلیقه نداشتیم٬ این رو هم خوب یادمه که اگه مسئله ای هم

میشد و از هم ناراحت میشدیم توی یه مدت خیلی کوتاه همدیگرو درک میکردیم و

با یه عذرخواهی یه دوطرفه مسئله رو حلش میکردیم...

هیچ وقتم اینو فراموش نمیکنم که همیشه در بغرنج ترین اوضاعی که داشتم

اولین نفری بوده که دستش رو بدون هیچ چشم داشتی برای کمک به سمتم

آورده....

اینا و خیلی چیزای دیگه مطمئنم که هرگز از یادم نمیره و نخواهد رفت..

اما همه ی این حرفای بی سروته ی که اینجا زدم و نصفه ی دیگه ای

که از ذهنم گذشت و نتونستم اینجا بیارم شاید فقط برای گفتن دو جمله بود!

اول. اینکه آدم وقتی یه رابطه ای رو با یکی شروع میکنه و خیلی مطمئن نیست

که سرانجامش چیه٬ و اگه آدم احساساتی باشه و طرفش هم بالیاقت٬ شاید

به اینجایی برسه که من امروز رسیدم.....

یه روز سرمو بالا آوردم و دیدم اون آدمی که شوخی شوخی باهاش حرف زدن رو

شروع کردم٬ حالا جدی جدی شده همه ی زندگیم!!!!!!!

دو. اینکه واژه ها برای گفتن حرفی که میخوام بهت بزنم خیلی خنگ و حقیرن

به زمین خوش اومدی مهربون.....

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 11 آبان1388ساعت توسط دختر باد| |


Design By : Night Skin