تبليغاتX
اعترافات دختر باد


اعترافات دختر باد

حرفهايي كه فقط بايد نوشت،نبايد گفت

می گویند" ذهن تو!(یعنی همان من) شبها تعطیل است!درست مثل روزها!!!!!!
نوشته شده در دوشنبه 30 دی1387ساعت توسط دختر باد|

بی انصافم یا بی انصافی نمی دانم!

دارم سعی می کنم برایت حرف بزنم ٬بنویسم از ناگفته هایی که تو  فرصت کردی و خواستی وبرام 

طومار  کردی و نوشتی ٬اما الان هر چی سعی می کنم و به این مغز ناقص و حروف نادانی که

توی ذهنم چرخ می خورن فشار می یارم به نتیجه ای نمی رسم!!! انگار نه انگار که فارسی بلدم

اصلا انگار تا به حال حتی یک جمله هم در زندگیم ننوشته ام٬ نگفته ام!!!!

 احساس گیجی و گنگی و ناتوانی دارد خفه ام می کند....دارم خفه می شوم از اینکه نمی توانم

بگویم که چه ها بر من و تو...یعنی همان ما گذشت و می گذرد..

نمی دانم چطور بگویم کارهایم که در چشم تو ادا و اطوار است! ادا و اطوار نیست! توجیه هم نیست

نه هیچ کدامشان نیست! می دانم که دیگر باور نمی کنی! باور نداری! و نخواهی داشت! اما

می خواهم که لااقل بدانی در هپروت و هذیانی به سر می برم ٬ که مرا لحظه به لحظه بیشتر

در خود فرو می برد و مرا از آنچه که هستم و بودم و باید باشم دورتر و دورتر می کند! این را هم بدان

انتظار این را هم ندارم که تحملم کنی یا درکم کنی و یا حتی دوباره مرا ببخشی...نه!

چون آنچه که در توان داشتی الحق و والنصاف کوتاهی نکردی و همیشه بچه گی ها و کارها

 و فکرهای غیر قابل تحملم را با صبوریت و شکیباییت تمام تحمل کرده ای...همه شان یادم

هست و می ماند...همه شان...

این ها را نوشتم که بدانی آنقدر ها هم که فکر می کنی بدجنس و نفهم و بی احساس نشدم....

نه با همه ی آنچه که بر من گذشته ٬

- هنوز به یاد دارم که اولین هایم با تو بوده...و شاید همه ی این اولین ها ٬ آخرین هایم باشد...

- هنوز به یاد دارم مهربانی هایی که در حقم کر ده ای و همه شان بی جواب مانده

- هنوز هم اطمینان دارم و باور دارم که یکی از پاک ترین٬ صادق ترین و بی ریا ترین هایی بودی و

هستی که در زندگی دیده ام...

- هنوز هم چشمانم که سنگین می شود به یاد کاکتوسی می افتم که تو خیلی دوست داشتی

به یاد خنده ات که تمام شکوه بودنم بود...به یاد عطری که مرا مست می کرد...به یاد هر خاطر ه ا ی

که باهم داشتیم و هر کدام رنگی داشت...گاهی غم ٬ گاهی شادی ٬ گاهی شور و شوق ٬ گاهی

اضطراب٬ گاهی اشک...اما هر آنچه بود و گذشت...هر آنچه خوب هر آنچه بد...هر آنچه تمام شده باشد

یا نه....در من جاریست...می خواهی باور کن ٬ می خواهی باور نکن...چون برایم شوخی نیست و

نبوده ! چون قسمتی از تمامی زندگیم لحظه هایست که با تو خاطر ه شده اند....

گفتم که واژه های ذهنم همگی خنگ اند!همگی...اینها همه ی حرفهایم نیست٬ اما چون بیش از

این دستم به نوشتن نمی رود....تا بعد...

بدرووود

 

 

 

نوشته شده در شنبه 28 دی1387ساعت توسط دختر باد| |

-- یادم نیست که گفته بودم یا نه!!! به خاطر نگاه های مادرم براش ۲۵ صفحه ای نامه نوشته بودم و

از حرفهای نگفته ای بهش زده بودم که رو در رو نمی تونستم بهش بگم..دیشب هم که رسیدم

با اون که برادرم و همسرش خونه ی ما بودن جلوی در آماده ایستاده بود ...حرفی نزد فقط زیر لب

سلامی گفت و کمی کنار کشید تا باهم به داخل برویم٬ فقط این رو بگم  که شب برام یه نامه ی بلند

بالای ۷ صفحه ای نوشته بود و وقتی داشتم می ر فتم که بخوابم دیدم گذاشته زیر بالشم...همه اش رو

خوندم و کلی با جمله به جمله اش اشک ریختم ...خدا منو ببخشه...انگار توی این مدت حسابی مادرم

رو اذیت کردم, این وسط موقعه ی نامه خوندن یاد آدمی افتادم که خیلی راحت!!!!بخاطر مادرش از من

گذشت ٬تا دلش رو نشکنه و در مقابل از خودم که بخاطر اون,  کلی دل مادرم رو شکستم بدم

اومد ...

خدا منو ببخشه

 

 

نوشته شده در دوشنبه 23 دی1387ساعت توسط دختر باد| |

امروز مثل هر روز تا رسیدم دفتر٬ چپ چپ به راننده ی خوابالودمون که با باز شدن در از خواب پریده

بود نگاه کردم و زیر لب بهش سلام گفتم و رفتم سمت پنجره که ببینم ماشین دکتر پایین پارک شده یا

نه! خدارو شکر هنوز نیومده بود!

طبق معمول نگاهی به تقویم روی میزم انداختم

 ۲۲ دی ماه ۱۳۸۷-

۱۱ ژانویه ۲۰۰۹-

 ۱۴ محرم ۱۴۳۰

۲۹۷ روز گذشته از سال- ۶۸ روز مانده به پایان سال!!!

یکهو تمام تنم لرزید..چه زود سال تموم شد! همش ۶۸ روز؟؟؟!! تا چشم بهم بزنیم این ۶۸ روز هم تموم

شده و رفته پیش بقیه ی سالهای از دست رفته ی زندگیمون...

یکم یاد اونایی افتادم که پارسال این موقعه زنده بودن ٬ نفس می کشیدن و زندگی می کردن!

با بعضی هاشون خندیدیم٬ خوش گذروندیم٬ خاطره ساختیم٬ ازشون یک عالمه یادگاری های ذهنی

داریم...اما قدر درکنار خیلی ها بودن رو هم ندونستیم...و الان داریم حسرتش رو می خوریم..

مرور این فکرا باعث شد فکر کنم! فکر کنم به همه ی اونایی که دوروبرم هستن!

قدر همشونو می دونم؟؟بهشون گفتم احساسم بهشون چیه؟؟؟براشون خاطره ی خوش ساختم؟؟؟

نیکی کردم ؟؟عشق ورزیدم؟؟؟ راستی چیکار کردم توی این سالهای زندگیم؟؟؟

کی می دونه سال دیگه این موقعه آیا "دختر باد "ی هست که ٬ بلاگ آپ کنه و از یک سال دیگه ای

که گذشته حرف بزنه یا نه!!!

کاش آدم از خودش اینقدر خاطره ی خوب بسازه ٬ که لااقل جزو خاطره ها باقی بمونه!

دلم برای اونایی می سوزه که حتی توی خاطره ها هم نمی مونن!

کاش بخواهیم و تلاش کنیم که خاطره ی خوبی بمونیم توی ذهن همه...

 

 

نوشته شده در یکشنبه 22 دی1387ساعت توسط دختر باد| |

از دوشنبه تا حالا خونه هستم و برعکس هرسال نیم ساعتم نتونستم برم بیرون! آخه یک عالمه

کارهای عقب مونده ی اداره رو خونه بردم و باید تا شنبه صبح تمومش کنم...توی این سه روز

کلی خدا رو شکر کردم که لااقل به خاطر سر کار اومدن و رفتن آسمون خدا رو می بینم وگرنه با این

اوضاع و احوال و نگاهای سنگین مادرم که مدام بهم می خواد بفهمونه از دستم ناراحته و منم جراتش

رو ندارم که دلیلش رو بپرسم٬ و این حال و هوای دلگیر اخیر خونه که تازگی ها منو بدجور فراری کرده و

هزارتا موضوع دیگه که اینجا نمی تونم بنویسم و منو توی خونه حبس کرده...داره کم کم روی قلب و گلوم

سنگینی می کنه!کم مونده که یا خفه بشم..یا بزنم زیر گریه!!!!

...........

بالاخره ديروز فهميدم كه مشكل چي هست و از كجا سرچشمه مي گيره...اما حيف كه نمي تونم اينجا

بگم و بنويسم...

لطفا برام دعا كنيد...دعا كنيد اين سختي ها تموم بشن..كم بشن....

تازگي ها خيلي مي ترسم...خيلي...

خدایا این غمها...کی تموم می شه؟؟؟!!!!

نوشته شده در پنجشنبه 19 دی1387ساعت توسط دختر باد| |

ای کاش همچو حبابی بر آب٬ در نگاه تو تهی میشدم از بود و نبود......
نوشته شده در یکشنبه 15 دی1387ساعت توسط دختر باد|

متن زیر منتخبی است از کتاب "چهل نامه کوتاه به همسرم" نوشته ی زنده یاد "نادر ابراهیمی"

 
هم سفر!
در این راه طولانی - که ما بی خبریم و چون باد می گذرد- بگذار خرده اختلاف هایمان با هم باقی بماند. خواهش می کنم!ه
مخواه که یکی شویم، مطلقا یکی!ه
مخواه که هر چه تو دوست داری ، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد!ه
مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم، یک ساز را، یک کتاب را، یک طعم را، یک رنگ را و یک شیوه نگاه کردن را.ه
مخواه که انتخابمان یکی باشد، سلیقه مان یکی و رویاهامان یکی.ه
هم سفر بودن و هم هدف بودن ، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست و شبیه شدن دال بر کمال نیست، بل دلیل توقف است...ه
عزیز من!..ه
ه....دو نفر که سخت و بی حساب عاشق هم اند و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است؛ واجب نیست که هر دو صدای کبک، درخت نارون ، حجاب برفی، قله ی علم کوه ، رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند...ه اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق. یکی کافیست. عشق، از خودخواهی ها و خود پرستی ها گذشتن است اما، این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست.هه
من از عشق زمینی حرف می زنم که ارزش آن در "حضور" است نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری.ه
عزیز من!ه
اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست، بگذار یکی نباشد. بگذار در عین وحدت مستقل باشیم. بخواه که در عین یکی بودن ، یکی نباشیم. بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید... بگذار صبورانه و مهرمندانه در باب هر چیز که مورد اختلاف ماست بحث کنیم اما نخواهیم که بحث ، ما را به نقطه ی مطلقا واحدی برساند. بحث، باید ما را به ادراک متقابل برساند نه فنای متقابل...ه
اینجا سخن از رابطه ی عارف با خدای عارف در میان نیست، سخن از ذره ذره ی وافعیت ها و حقیقت های عینی و جاری زندگیست...ه
بیا بحث کنیم! بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم! بیا کلنجار برویم! اما سرانجام نخواهیم که غلبه کنیم...ه
بیا حتی اختلافهای اساسی و اصولی زندگی مان را، در بسیاری زمینه ها، تا آنجا که حس می کنیم دوگانگی، شور و حال و زندگی می بخشد، نه پژمردگی و افسردگی و مرگ، حفظ کنیم. من و تو حق داریم در برابر هم قد علم کنیم و حق داریم بسیاری از نظرات و عقاید هم را نپذیریم بی آنکه قصد تحقیر هم را داشته باشیم...ه
عزیز من! بیا متفاوت باشیم

نوشته شده در یکشنبه 15 دی1387ساعت توسط دختر باد| |

چند قرار!!!!

-شواهد حاکی از آن است که قرار نیست هیچ وقت از آموزش و تعلیم دیدن زبانهای خارجی دور بمانم!

قرار است با یکی از بهترین دوستانم مکالمه انگلیسی کار کنم و ایشان در عوض به من ترکی

استامبولی و چند زبان تخصصی ویژه بیاموزند!

- قرار است عاشق باشم...اما عاقل! قرار است ترمزهای ا-بی-اس برای خودم بخرم تا هرجا که

حس کردم دارم زیاده روی می کنم ....ویژژژژژژژ

- قرار است زندگی را نبازم..قرار است قدر لحظه لحظه های عمرم را بدانم

- قرار است حالا که در کنار آنهایی هستم که دوستشان دارم خوش باشم و از بودن و مصاحبت و

نگاه کردن بهشان لذت ببرم...زندگی کنم

- قرار است از این پس طوری رفتار کنم و باشم که کمتر افسوس لحظه هایی که گذشت را بخورم

- قرار است به اندازه ای که به دیگران حق انتخاب می دهم...برای خودم هم این حق را قائل شوم

-قرار است دوست بدارم...عشق بورزم...بی حد٬ بی مرز٬ بی محدودیت...تا دوست داشته شوم ..

تا غنی شویم...هم من...هم تو!!!

- قرار است دلی داشته باشم به پاکی برف...به نازکی حباب...و به بی رنگی شیشه...

-قرار است که همیشه رو بازی کنم...با همه ٬ بیش ار آنکه تاحال...اما اول با خودم....

- قرار است قرار هایی که با خودم گذاشتم٬ فقط قرار نباشد!

 

 

نوشته شده در یکشنبه 15 دی1387ساعت توسط دختر باد| |

مرا خط نزن .. . . . . من بي نقطه ، بي حرف ، بي صدا ، بي هيچ .. هيچ هيچ ! . بگذار هيچ بمانم .. اما ، مرا خط نزن
نوشته شده در سه شنبه 10 دی1387ساعت توسط دختر باد| |

- هميشه در زندگي هر آدمي حتي اگر خودش هم نداند چيزها و افرادي هستند كه در ذهن او سمبل خاصي را تداعي مي كند! خيلي سمبل ها هم هست كه فقط سمبل است!كه خيلي هايشان خوب هستند، خيلي ها يشان  بد!

و هميشه آرزو مي كني كه اي كاش از اين خيلي خوبها در دنياي واقعي هم پيدا مي شد!

مثل آن كه برايم سمبل امنيت است!

مثل ديگري كه سمبل مهربانيست!

مثل او كه برايم اسطوره ي به تمام معناي انسانيت است!

مثل مادر كه معناي حقيقي زندگي ست !

مثل پدر كه نماد مظلوميت است!

مثل اوي ديگري كه برايم سمبل پاكي ست!

مثل آن ديگري ديگري كه فكر مي كردم سمبل صداقت است!

و مثل خودم كه سمبل سادگي و زودباوري.....

 

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 9 دی1387ساعت توسط دختر باد| |

تمام روزها را شمردم که بیای و بمانی

تمام لحظه ها را به خاطر سپرده ام که آمدنت در چشمانم ماندنی تر شود

اما نمی دانم چرا هرچه بیشتر می شمرم و منتظر می شوم....

ذهنم کندتر می شودو چشم هایم تار تر!!!!!!!!!

 

 

نوشته شده در یکشنبه 8 دی1387ساعت توسط دختر باد| |

من  پر می شوم از با تو بودن و با تو ماندن

وقتی با هم می خندیم!

نوشته شده در یکشنبه 8 دی1387ساعت توسط دختر باد|

گاهي فكر مي كنم چقدر دوستت دارم؟؟!!

نه اينكه فكر كني نمي دانم..نه ! خوب مي دانم كه در اين چند سال خيلي دوستت دارم،

اما مي خواهم برايت تعريفش كنم :

وقتي كنارمي، با تو احساس امنيت دارم،

وقتي مي خندي از خنده هايت خوشبختم،

وقتي حرف مي زني با حرفهايت مست مي شوم،

وقتي نگاهم مي كني آزادم،

وقتي به آغوشم مي كشي آرامم

وقتي دعوايم مي كني تسليمم

وقتي تحسينم مي كني در اوج آسمانم

وقتي با هم قدم مي زنيم..قدم نمي زنيم... پرواز مي كنيم،

وقتي كاكتوسيم....بي نظيريم

وقتي هستي...هستم

وقتي نيستي...هيچم

 

 

نوشته شده در شنبه 7 دی1387ساعت توسط دختر باد| |

از دل نرود هر آنکه از دیده برفت.....

دلم برات تنگ می شه...برای تمام لحظه هایی که باهم بودیم..تمام شیطنت ها و شوخی ها

رقصیدن ها....

دلم تنگ می شه...برای آن حرفهاو شوخی هاو کلاس پیچاندن هاو درس نخواندن ها و تقلبها و..

...دلم برای غمگین بودن ها و

کم محلی ها و آن نگاهی که خیلی وقتها برایم مرموز بود هم تنگ می شود

دلم برات تنگ می شه ...حتی برای لحظه هایی که بهت حسودیم می شد...آره حسودیم می شد

اعتراف می کنم که بهت حسودیم می شد وقتی می دیدم اینقدر راحت می بخشی و گذر می کنی...

حسودیم می شد وقتی می دیدم هیچ وقت از هیچ چیز دلگیر نمی مانی...

حسودیم می شد وقتی با وجود این همه دوست و آشنایی که داشتی به همشون می رسیدی و دل

همشون رو خیلی راحت به دست می آوردی....

الانشم بهت حسودیم می شه...چون هم جوان و پاک رفتی و هم خیلی خیلی عزیز......

روحت شاد عزیزم....

نوشته شده در دوشنبه 2 دی1387ساعت توسط دختر باد| |

تازگی ها تا میام خودم رو جمع و جور کنم و از این اندوه و افسردگی که یه مدته داره داغونم می کنه خلاص بشم٬ یه اتفاق می افته که بدتر تکونم میده اینقدر که احساس می کنم توی یه مرداب بزرگ افتادم و هر تکونی که به خودم می دم بیشتر من رو توی خودش فرو می بره.

اما از الان...آره!الان تصمیم گرفتم که به خودم بگم:

من راه نجاتم رو پیدا می کنم...زود...خیلی زود...

کجایییی؟؟؟؟؟؟ 

نوشته شده در یکشنبه 1 دی1387ساعت توسط دختر باد|


Design By : Night Skin