اعترافات دختر باد
حرفهايي كه فقط بايد نوشت،نبايد گفت
اولين بار توی یه پروژه ی کاری که با بچه های قدیمی دانشگاه فرستاده شده بودم دیدمش ،فكر نميكردم هم سن و سال هم باشيم، بخصوص با اون اخم و چهره ي جدي و مردونش و جديتش توي كار به نظر ميومد كه يه ۸-۷ سالي از من بزرگتر باشه، اينقدر محو تجربه ي اول كاريم بودم كه حواسم نبود دارم همه ي زحماتش رو خراب ميكنم، خوب يادمه بخاطر خرابكاريم اون روز مجبور شد همه ي كارا رو خودش انجام بده. مدام ميگفت چرا اين بچه هاي تازه كارو توي اين كار جدي و مهم فرستادن! منم هم ناراحت بودم بخاطر خرابكاريم و هم از حرفاي اون حرصم گرفته بود. بازم يادم مياد كه از اونروز به بعد هروقت همو اينورو اونور ميديديم، فرقی نمیکرد کجا! فقط تيكه بار هم ميكرديم و منم آرزو داشتم وقتايي كه حسابي حالمو ميگرفت با دوتا دستاي مباركم خفه اش كنم... يه مدتي شد خيلي كم ميديدمش،بچه ها ميگفتن درگيريهاش زياده و به زور سركلاساي دانشگاه مياد! تا اینکه یه روز ظهر توي راه پله ها بعد از مدتها ديدمش با عجله بهم سلام كرد و همينطور كه داشت ميرفت پايين برگشت و با اشاره به گوشیم ازم خواست كه شماره تلفنم رو بدم بهش تا براي كار جايي معرفيم كنه.... از همون روز بود كه اس ام اس هاش شروع شد! بهش گفتم"يادم نمياد گفته باشم كه ازتون خوشم مياد!" ناراحت شد،عذرخواهي كردم و قصه ي ۱۰۰۱ شب ما درست از همون شب نوشته شد.... اوایل نه بهش اعتماد داشتم و نه احساس..فقط یه قلقلک درونی دخترانه میخواست آدمی رو که براش مرموزه بشناسه و ببینه چقدر با اونی که بقیه میشناسن و میگن مطابقت میکنه! روزهای زیادی رو ازش بیاد دارم٬ روزهایی که یک ساعت بخاطر بدقولی و هپل هپوییش گوشه ی خیابونو توی ایستگاه منتظرش ایستادم که از فرط بغض و ناراحتی تنها پناهگاه و تنها گوش شنوام بود اینقدر باهم میگفقتیم میخندیدیم و شیطنت میکردیم ٬ که وقت پیشمان کم میآورد...که زمان بی معنی میشد! یاد بازیهای خودم با کلمات و جمله ها میوفتم که چقدر دوست میداشت! یادم نمیاد هیچ وقتی یه دعوای جدی و خانمان براندازی بینمون اتفاق افتاده باشه راستش اصلا یادم نمیاد که باهاش دعوای درست و حسابی کرده باشم٬ دروغه اگه بگم اختلاف سلیقه نداشتیم٬ این رو هم خوب یادمه که اگه مسئله ای هم میشد و از هم ناراحت میشدیم توی یه مدت خیلی کوتاه همدیگرو درک میکردیم و با یه عذرخواهی یه دوطرفه مسئله رو حلش میکردیم... هیچ وقتم اینو فراموش نمیکنم که همیشه در بغرنج ترین اوضاعی که داشتم اولین نفری بوده که دستش رو بدون هیچ چشم داشتی برای کمک به سمتم آورده.... اینا و خیلی چیزای دیگه مطمئنم که هرگز از یادم نمیره و نخواهد رفت.. اما همه ی این حرفای بی سروته ی که اینجا زدم و نصفه ی دیگه ای که از ذهنم گذشت و نتونستم اینجا بیارم شاید فقط برای گفتن دو جمله بود! اول. اینکه آدم وقتی یه رابطه ای رو با یکی شروع میکنه و خیلی مطمئن نیست که سرانجامش چیه٬ و اگه آدم احساساتی باشه و طرفش هم بالیاقت٬ شاید به اینجایی برسه که من امروز رسیدم..... یه روز سرمو بالا آوردم و دیدم اون آدمی که شوخی شوخی باهاش حرف زدن رو شروع کردم٬ حالا جدی جدی شده همه ی زندگیم!!!!!!! دو. اینکه واژه ها برای گفتن حرفی که میخوام بهت بزنم خیلی خنگ و حقیرن به زمین خوش اومدی مهربون..... ![]()
![]()
![]()
![]()
نمیدونم چرا دلم براش تنگ شده بود!!!!!!!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
٬ روزهای رو
و روزهایی که![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |


